کولاک پسر بینالود در غروب آستانه!
سقف آستانه فروریخت و ماه در آستانه غروب احمد جوان را در چشمخانهاش نشاند تا یل بینالود زیر پلک کابوسها انتقام خود را از اوگویوف بگیرد و با کولاک بر روی تشک، طلا را برای خود و اتراقگاه ایران به ارمغان بیاورد.
وقتی دلمان برای یک نمایش دراماتیک تنگ شد و دو قطره اشک در گوشه چشمانمان نشست، این جوان شاخشمشاد بود که در اوج برنایی، سکوت را به آبستن فریاد بدل کرد تا برگهای زائور اوگویوف بریزد و برنده چهار مدال طلای جهان و المپیک در میانه آوردگاه میخکوب شود و به نقره بسنده کند.
طلای زارع در عصر شنبهای که ابرهای بارانزا آسمان را تسخیر کرده بودند، پرنده خوشبختی را بر شانههایمان نشاند تا در روزگار گرانی نان و ارزانی جان، در پوست خود نگنجیم و دنبال پوست اضافه بگردیم. مبروک. مبروک. حالا میتوان محبوب سهرنگ را در باد افراشت و به عشق مام میهن، ترانههای خراباتی را با صدای بلند خواند.