روایت دردناک ستاره پاریسنژرمن از اولین بازی حرفهایاش؛ از مرگ مادرم خبر نداشتم!
ویلیان پاچو، مدافع اکوادوری پاریسنژرمن، روایت تکاندهندهای از نخستین بازی حرفهای خود منتشر کرده است.
ویلیان پاچو در یادداشتی برای «The Players' Tribune» از یکی از تلخترین روزهای زندگیاش گفت؛ روزی که در ظاهر قرار بود به یکی از شیرینترین خاطرات دوران فوتبالش تبدیل شود.
مامان، فردا بازی میکنم
پاچو روایت خود را از زمانی آغاز میکند که مربیاش به او خبر داد قرار است برای نخستین بار در ترکیب تیم بزرگسالان قرار بگیرد.
او بلافاصله با مادرش تماس گرفت تا این خبر بزرگ را با او در میان بگذارد، اما مادرش پاسخ نداد.
پاچو پیش از خواب برای مادرش پیامی فرستاد و نوشت:
فردا بازی میکنم. اولین بازیام برای تیم بزرگسالان است! قرار است فوتبالیست حرفهای شوم. زود نخواب، باید بازی را ببینی.
اما او نمیدانست که مادرش دیگر فرصتی برای دیدن بازی او نخواهد داشت.
پاچو صبح روز مسابقه با انبوهی از تماسهای از دسترفته و پیامهای خانواده و دوستانش از خواب بیدار شد.
او متوجه شد اتفاقی برای مادرش افتاده است. پیامها یکی پس از دیگری درباره مادرش بودند و افراد مختلف برای او ابراز همدردی میکردند.
پاچو با وحشت با خواهرش تماس گرفت و پرسید:
مامان! مامان! چه اتفاقی افتاده؟
خواهرش تلاش کرد او را آرام کند و گفت اتفاقی نیفتاده و مادرش استراحت میکند و پس از مسابقه با او صحبت خواهند کرد اما حقیقت چیز دیگری بود.
مادرش همان صبح از دنیا رفته بود
مادر پاچو که مدتها با بیماری سرطان مبارزه میکرد، همان صبح درگذشته بود. با این حال، خانواده تصمیم گرفته بودند خبر را تا پایان مسابقه از ویلیان پنهان کنند. مربی او نیز در جریان ماجرا قرار داشت. پاچو بدون اینکه از حقیقت خبر داشته باشد، راهی ورزشگاه شد. آخرین فکری که پیش از ورود به زمین در ذهنش داشت، مادرش بود.
او با خودش فکر میکرد:
مامان دارد تلویزیون تماشا میکند.
و همین فکر انگیزهای شد تا برای مادرش در زمین بجنگد.
پاچو میگوید در آن مسابقه عملکرد خوبی داشت. تیمش موفق شد دروازه خود را بسته نگه دارد و بازی با نتیجه صفر بر صفر به پایان رسید.
او که تصور میکرد مادرش بازی را دیده است، بیصبرانه منتظر بود با او تماس بگیرد و بگوید:
مامان، موفق شدیم.
اما در حالی که از زمین خارج میشد، مربیاش او را صدا زد.
مربی پاچو دست او را گرفت و به اتاقی در کنار رختکن برد؛ جایی که روانشناس تیم نیز حضور داشت.
پاچو تصور میکرد قرار است بابت نخستین بازی حرفهایاش به او تبریک بگویند و درباره حفظ تواضع و ادامه مسیر حرفهای با او صحبت کنند.
اما وقتی در اتاق باز شد، پدر و شوهر خواهرش را دید.
او پرسید:
چه اتفاقی افتاده؟
آنها سرانجام حقیقت را به او گفتند. مادرش از دنیا رفته بود؛ همان صبح. پاچو تازه متوجه شد که تمام روز چه اتفاقی در جریان بوده است.

همه میدانستند
پاچو در روایت خود میگوید همه از مرگ مادرش خبر داشتند؛ خانواده، دوستان و حتی مربیاش.
اما هیچکس چیزی به او نگفته بود.
دلیلشان ساده بود: آنها میخواستند ویلیان برای یک روز هم که شده، رویای خود را زندگی کند.
آنها باور داشتند مادرش نیز همین را میخواست؛ اینکه پسرش نخستین بازی حرفهای خود را از دست ندهد.
پاچو میگوید وقتی حقیقت را فهمید، به شدت گریه کرد؛ گریهای که به گفته خودش مانند هیچ زمان دیگری در زندگیاش نبود.
او در پایان این بخش از روایتش نوشت:
در تمام زندگیام هیچوقت تا این اندازه احساس تنهایی نکرده بودم.
اولین بازی حرفهای ویلیان پاچو از آن روز به بعد دیگر تنها یک مسابقه فوتبال نبود؛ خاطرهای شد از روزی که او بزرگترین رویای کودکیاش را به حقیقت تبدیل کرد، در حالی که مهمترین فرد زندگیاش دیگر در این دنیا حضور نداشت تا آن را ببیند.