هفت روایت تاریخی از هفت جام با چشم سوم
بعضی شکستها از کمبود توانایی به وجود میآیند و بعضی از سوءبرداشت درباره توانایی. آلمان ۲۰۰۶ برای فوتبال ایران از جنس دوم بود؛ جامی که در آن مسئله فقط نرسیدن نبود، بلکه اشتباه دیدن جایگاه خود بود.
فوتبال ایران با خاطرهای خوش از فرانسه ۱۹۹۸ و با نسلی از بازیکنان شناختهشده به جام جهانی رسید. بسیاری از ستارههای تیم ملی در فوتبال آسیا اعتبار داشتند و برخی نیز تجربه حضور در فوتبال اروپا را پشت سر گذاشته بودند.
در ظاهر، همهچیز امیدوارکننده به نظر میرسید. اما گاهی بزرگترین خطر، نه کمبود اعتماد، بلکه فراوانی آن است. اعتماد اگر با خودشناسی همراه نباشد، آرامآرام به توهم تبدیل میشود.
ایران مقتدرانه از مرحله انتخابی عبور کرده بود. رسانهها امیدوار بودند، افکار عمومی انتظار داشت و تیم ملی در نگاه بسیاری آماده بهترین عملکرد تاریخ خود به نظر میرسید.
اما جام جهانی جایی نیست که به اعتبار گذشته پاداش بدهد. آنجا فقط کیفیت امروز سنجیده میشود.
مشکل از همین نقطه آغاز شد.
ایران بیش از آنکه با یک پروژه منسجم به آلمان برسد، با مجموعهای از نامها و سابقهها رسیده بود. ستارهها حضور داشتند، اما انسجامی که یک تیم بزرگ را میسازد کمتر دیده میشد. تجربه وجود داشت، اما تداوم نه. استعداد بود، اما ساختار نه به همان اندازه.
بازی نخست برابر مکزیک، نخستین ترک را بر این تصویر انداخت. ایران در نیمه اول رقابتی ظاهر شد و حتی با گل یحیی گلمحمدی توانست امید را زنده نگه دارد، اما فوتبال در بالاترین سطح با لحظههای خوب تعریف نمیشود؛ با توانایی حفظ کیفیت در تمام مسابقه تعریف میشود. آنچه در نیمه دوم رخ داد، تنها برتری مکزیک نبود؛ آشکار شدن فاصلهای بود که ایران هنوز برای جبران آن آماده نشده بود.
دیدار دوم برابر پرتغال، تصویر را روشنتر کرد. پرتغال میدانست چگونه ریتم بازی را کنترل کند، چگونه فضاها را مدیریت کند و چگونه حریف را از دسترسی به مسابقه محروم سازد. مسئله صرفاً شکست نبود؛ مسئله ناتوانی در تحمیل خواستههای خود به جریان بازی بود. در این سطح، فوتبال مسابقه استعدادها نیست؛ مسابقه تسلط بر جزئیات است.
ایران در برابر پرتغال فهمید که داشتن چند بازیکن خوب، الزاماً به معنای داشتن یک تیم خوب نیست.
بازی سوم برابر آنگولا، آخرین فرصت برای ترمیم تصویر بود. اما تساوی یک بر یک بیشتر شبیه پایان یک انتظار برآوردهنشده بود تا آغاز یک امید تازه. ایران جام را با یک امتیاز به پایان رساند؛ همان تعداد امتیازی که بیست و هشت سال پیش در نخستین حضور خود کسب کرده بود. تفاوت در این بود که این بار انتظارها بسیار بزرگتر بودند.
آلمان ۲۰۰۶ یک خطای ذهنی را آشکار کرد؛ این تصور که چند موفقیت در آسیا، چند بازیکن شاغل در اروپا و خاطره یک پیروزی تاریخی میتواند بهتنهایی یک تیم جهانی بسازد.
نمیتوانست.
فوتبال جهانی با خاطره اداره نمیشود. با ساختار اداره میشود. با برنامه، با استمرار، با مدیریت درست و با درک دقیق از اندازه واقعی خود.
به همین دلیل، اهمیت آلمان ۲۰۰۶ در نتایج آن نیست؛ در درسی است که به جا گذاشت. این جام نشان داد فاصله میان رؤیا و واقعیت را نمیتوان با اعتماد به نفس پر کرد. آن فاصله فقط با ساختن پر میشود.
آلمان ۲۰۰۶ جامِ شکست نبود؛ جام توهم بود
فوتبال ایران آنجا فهمید که خطرناکترین فاصله، فاصله میان آن چیزی نیست که هستی و آن چیزی که میخواهی باشی؛ فاصله میان آن چیزی است که هستی و آن چیزی که تصور میکنی هستی.
و هیچ شکستی تلختر از لحظهای نیست که بفهمی حریف اصلی، از ابتدا روبهروی تو نبوده است؛ در تصویری بوده که از خود ساختهای.