خاطرات گل نمیزنند آقای تارتار!
آسمانی دهان گشود و ارتش سرخ در زخمهای ناسور خویش ویران شد و آغوش بیتاب دوآتشهها کارگر نیفتاد.
| انگار در اردوی قرمزها چراغی روشن مانده بود که کسی راه رسیدن به کلیدش را نمیدانست. لشکری که سالها با سجل قهرمانی به کارزارها قدم گذاشته، حالا چنان در پیچوخم جادهها گم میشود که گوییا نشانی دروازه حریفان را باید از رهگذران بپرسد. پرسپولیس هنوز نام بزرگی دارد و هنوز خرقهاش سایه سنگین افتخارات گذشته را بر دوش میکشد، اما فوتبال با خاطرات به ثمر نمیرسد و گذشته نیز برای هیچ تیمی گل نخواهد زد.
سرخها در روزهایی که باید نبض کارزار را در مشت بگیرند، گرفتار تپشهای نامنظم میشوند. توپ میان پاها میچرخد، ارسالها یکی پس از دیگری از راه میرسند و حملهها پیش از آنکه به حادثهای خطرناک بدل شوند، در ازدحام مدافعان حریف خاموش میشوند. تو گویی مهاجمان در جستوجوی دری هستند که کلیدش در جیب هیچکدامشان نیست. فوتبال اما با اصرار بیحاصل بر یک مسیر کلیشهای تسلیم نمیشود و باید راههای تازهای به رویش گشود.
آن سوی آوردگاه قلعه حسنخان اما کاکوها از همین روزنههای بیمراقبت عبور کردند و سکوت سازمان دفاعی سرخها را به هم ریختند و دوبار پیام نیازمند را به کرنش واداشتند. در سوی دیگر، عناصر تهاجمی قرمزها چند بار تا آستانه گشودن قفس توری میهمان پیش رفتند، اما قفسبان بیدار حریف با سیوهایش رشتههای امید را پنبه کرد. این فرصتها نشان میداد هنوز در کالبد پرسپولیس جرقههایی از زندگی باقی است. با این تفاوت که جرقه، آتش نمیشود مگر آنکه هیمه گداختهای برایش فراهم باشد. حقیقت این است که نمیتوان سرنوشت یک مصاف را به برق لحظهای ستارهها سپرد و انتظار داشت تمام شب، آسمان به احترام آنها روشن بماند.
از زاویهای دیگر، غیبت خدابندهلو و باکیچ شاید بخشی از ضرباهنگ میانه میدان را از تیم متبختر لیگ گرفته باشد، اما قشونی که سودای نشستن بر بلندای جدول را دارد، نباید با غیبت دو نام، نقشههایش را گم کند. محک واقعی آنجاست که دست پرسپولیس خالی میشود و هنوز چیزی برای رو کردن و برهم زدن معادلات یک ملاقات دارد.
واقعیت محض این است که پرسپولیس بیش از آنکه به هیاهوی تازه در رختکن نیاز داشته باشد، محتاج بازگشت عقلانیت به مستطیل سبز است. فاصله میان خطوط نباید به جادهای بیانتها بدل شود، بازپسگیری توپ نباید به رؤیایی دوردست شباهت داشته باشد و حمله نباید هر بار از یک پنجره تکراری سرک بکشد. تیم باید بیاموزد چگونه حریف را از جای خود بیرون بکشد، چگونه از فضای خالی عبور کند و چگونه پیش از آنکه فرصتها از دست بروند، ضربه نهایی را فرود آورد.
مبرهن است که ردای قرمز بهتنهایی جام نمیآورد و نامهای بزرگ، سکوهای پرشور و انبوه خاطرات شیرین، هیچکدام نمیتوانند جای خالی یک اندیشه حسابشده را پر کنند. اینجا قهرمانی سهم تیمی است که حتی در روزگار خاموشی ستارههایش، چراغ راه را گم نکند و سر از بیراههها درنیاورد. در این میان، سرخها اگر هنوز رؤیای فتح دارند، باید از خواب بیدار شوند و باور کنند در همهمه و هیاهوی لیگ، جام را به تیمی میسپارند که بلد است حتی در تاریکترین دقایق یک نبرد، راه روشن آشیانهها را پیدا کند و به رقیبان به چشم مجرمی ابدی بنگرد.