آمار باورنکردنی از مربیان لیگ برتر؛ هشت هفته و چهار اخراجی!
در حالی که تنها هشت هفته از آغاز لیگ بیستوششم گذشته، چهار سرمربی از تیمهای خود جدا شدهاند؛ آماری که بهتنهایی برای زیر سوال بردن کیفیت تصمیمگیری مدیران فوتبال ایران کافی به نظر میرسد.
عبدالله ویسی، مجتبی حسینی، رسول خطیبی و محمد نوری در فاصلهای کوتاه نیمکتهای خود را ترک کردهاند؛ آن هم در شرایطی که دستکم سه مورد از این جداییها از همان ابتدا چندان دور از انتظار نبود. جالبتر اینکه ماجرا به هفتههای ابتدایی فصل محدود نمیشود و محمد ربیعی هم تنها پنج روز پیش از شروع مسابقات از تراکتور کنار گذاشته شد تا جواد نکونام جانشین او شود. وقتی حتی پیش از شروع لیگ و پس از تنها هشت هفته، چنین حجم از تغییرات روی نیمکتها اتفاق میافتد، باید پرسید مدیران باشگاهها بر چه اساسی سراغ انتخابهایی میروند که پایان همکاری با آنها تا این اندازه زودهنگام رقم میخورد؟
نکته عجیب ماجرا این است که در فوتبال ایران، مدیران معمولاً زمانی به فکر تغییر سرمربی میافتند که بخش قابلتوجهی از فرصتهای فصل از دست رفته است. تیمی که با برنامهای مشخص وارد مسابقات میشود، پس از چند نتیجه ضعیف به این جمعبندی میرسد که مسیر را اشتباه رفته و باید همهچیز را از نو آغاز کند. این در حالی است که بسیاری از مشکلاتی که بعدها بهانه جدایی مربیان میشوند، پیش از انتخاب آنها نیز قابل بررسی بودهاند.
چرا انتخابهای اشتباه تکرار میشوند؟
ماجرای مجتبی حسینی در نساجی نمونه قابلتأملی از این وضعیت است. تصور میشد مدیران این باشگاه فرصت بیشتری در اختیار او قرار دهند، اما همکاری طرفین خیلی زود به پایان رسید. درباره رسول خطیبی و محمد نوری نیز نتایج ابتدایی فصل و شرایط تیمهایشان نگرانیهایی ایجاد کرده بود. البته تفاوت شرایط باشگاهها و دلایل جدایی هر مربی را نمیتوان نادیده گرفت، اما پرسش اصلی همچنان پابرجاست: آیا پیش از انتخاب این مربیان، بررسی کافی درباره شرایط تیم، امکانات موجود و انتظارات باشگاه انجام شده بود؟
محمد نوری در نخستین تجربه سرمربیگری خود در صنعت نفت آبادان فعالیت میکرد؛ تیمی که با مشکلات فنی و نتایج نامطلوب مواجه شد و در نهایت همکاری با او به پایان رسید. در چنین شرایطی، باید از مدیران باشگاه پرسید آیا انتخاب یک مربی کمتجربه برای مسئولیتی با این سطح از فشار، بر اساس یک برنامه فنی مشخص انجام شده بود یا تصمیمی بود که از همان ابتدا ریسک بالایی داشت؟
ماجرای تراکتور نیز پرسشهای مشابهی ایجاد میکند. اینکه تنها پنج روز مانده به شروع مسابقات، محمد ربیعی از این تیم جدا شود و جواد نکونام جای او را بگیرد، نشان میدهد برنامهریزی برای یکی از مهمترین بخشهای فنی تیم تا چه اندازه میتواند تحت تأثیر تصمیمهای دیرهنگام قرار بگیرد. تغییر سرمربی در چنین فاصله کوتاهی تا آغاز فصل، فرصت آمادهسازی را محدود میکند و شرایطی میسازد که مربی جدید باید همزمان با شناخت بازیکنان، برنامههای تاکتیکی و انتظارات باشگاه نیز کنار بیاید.
هزینه تصمیمهایی که کسی پاسخگوی آنها نیست
هر تغییر روی نیمکت، فقط جابهجایی یک نام نیست. قراردادهای مالی، دستمزد اعضای کادر فنی، احتمال پرداخت غرامت و هزینههای استخدام سرمربی جدید، بخشی از پیامدهای چنین تصمیمهایی هستند. از سوی دیگر، بازیکنان نیز ناچارند با روش کاری و تفکرات مربی جدید سازگار شوند؛ موضوعی که میتواند ثبات فنی تیم را تحت تأثیر قرار دهد.
با وجود این، در بسیاری از باشگاههای ایرانی مشخص نیست چه کسی مسئولیت انتخاب اولیه را میپذیرد و اگر آن انتخاب به شکست منجر شود، مدیران چه توضیحی برای هزینههای تحمیلشده دارند. سرمربی برکنار میشود، گزینه دیگری روی نیمکت مینشیند و چرخه دوباره ادامه پیدا میکند، اما کمتر درباره کیفیت فرایند تصمیمگیری و مسئولیت مدیرانی صحبت میشود که انتخاب نخست را انجام دادهاند.
جدایی چهار سرمربی در هشت هفته، لزوماً به این معنا نیست که تمام این مربیان انتخابهای اشتباهی بودهاند؛ نتایج ضعیف و شرایط پیشبینینشده نیز میتوانند در پایان همکاری نقش داشته باشند. با این حال، تکرار تغییرات زودهنگام باید مدیران باشگاهها را به بازنگری در شیوه انتخاب سرمربی وادار کند.
فوتبال ایران برای خروج از این چرخه، بیش از هر چیز به برنامهریزی دقیقتر، معیارهای روشن برای انتخاب مربی و ارزیابی واقعبینانه امکانات و اهداف هر تیم نیاز دارد. مدیران باید پیش از شروع فصل بدانند از سرمربی چه انتظاری دارند و بر چه اساسی عملکرد او را ارزیابی خواهند کرد؛ نه اینکه پس از چند هفته و با نخستین بحران، به دنبال گزینهای تازه باشند.
در نهایت، پرسش اصلی همچنان پابرجاست: وقتی مدیران باشگاهها از ابتدا سراغ انتخابهایی میروند که دستکم درباره موفقیتشان تردیدهای جدی وجود دارد، چرا باید هزینه شکست این تصمیمها را باشگاه و هواداران بپردازند؟